تبليغاتX
بي نفس

بي نفس

www.tanha.blogfa.com

داستان دیوانگی و عشق

 

 

زمان هاي قديم? وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.

ذکاوت گفت بياييد بازي کنيم. مثل قايم باشک!

ديوانگي فرياد زد: آره قبوله من چشم مي زارم!

چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد?‌ همه قبول کردند.

ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک? ... دو? ... سه? ... !

همه به دنبال جايي بودند که قايم بشوند.

نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.

خيانت خودش را داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.

اصالت به ميان ابر ها رفت.

هوس به مرکز زمين راه افتاد.

دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت? به اعماق دريا رفت.

طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شده بودند و

ديوانگي همچنان مي شمرد: هفتادو سه? هفتادو چهار? ...

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.

تعجبي هم ندارد. قايم کردن عشق خيلي سخت است.

ديوانگي داشت به عدد ??? نزديک مي شد? که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت.

ديوانگي فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ...

همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود.

بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل هاي رز فرو برد.

صداي ناله اي بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد? دست هايش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخهء درخت? چشمان عشق را کور کرده بود.

ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت

حالا من چي کار کنم؟ چگونه مي توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست دوست من? تو ديگه نميتوني کاري بکني? فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يار من باش.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند ...

نظرت چيه؟

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 13:36 ] [ نفس ] [ ]


هنوزم دوست دارم

 

 

ميخام به يکي خودش

   ميدونه کيه بگم با همه

  نامهربونيهات بازم ميگم

         دوست دارم

       

      از عشق:

 

يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

دليلشو نميدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

چطور ميتوني بگي عاشقمي؟


من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم


ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي


باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

صدات گرم و خواستنيه،

هميشه بهم اهميت ميدي،

دوست داشتني هستي،

با ملاحظه هستي،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون


عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم


اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دليل ميخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چيه؟

 

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 13:35 ] [ نفس ] [ ]


بعد رفتنت

 

 

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني ، تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کردم

تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس

تو را از بين گلهايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي

دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي

و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم

تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم.

همين بود آخرين حرفت

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا، شايد خطا کردم

و تو بي آن که فکر غربت چشمان من باشي

نمي دانم کجا، تا کي، براي چه؟

ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد

و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار

 کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت

کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد

و من با آنکه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد

هنوز آشفته چشمان زيباي توام

برگرد

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان ِ وَهم و پرسش و ترديد

کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت

تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتي ما بين اشک و حسرت و ترديد

کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است

و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک دل

ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر

نمي دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگي مان باز

براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.

 

[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 13:34 ] [ نفس ] [ ]


 


به درختان جنگل گفتم:چرا شما به آن عظمت از تکه آهنم به نام تبر ميترسيد؟گفتند:رنجش ما از آن تبريست که جنس دسته ي آن از جنس خود ماست.

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 21:57 ] [ نفس ] [ ]


کی فکرشو میکرد؟

 

هر جوري بگي ميشم فقط پيشم بمون
نگو مي خواي بري نگو دوست ندارم
اشک چشمو ببين
ببين چه حاليم مي خوام سر مو باز رو شونه هات بزارم
انگاري تموم اون روزاي خوبمون داره تمومه داري ميري
اون کيه داري ميري به جاي دست من دست اونو بگيري
اوني که عاشقي رو ياد من داده داره ميره
نميدونه کسي به جاي من براش نميميره
آخه کي فکرشو ميکرد يه روزي خسته شه ازم
داره ميره نميدونه ديگه نفس نميکشم
يادش نمونده که مي گفت باهام ميمونه تا ابد
دلم تموم غصه هاشو مينويسه خط به خط
حالا سياه شده از اسم اون دوباره يک صفحه
مي ميرم از نبودنش تموم کارم اين دفعه
 

[ شنبه هفدهم دی 1390 ] [ 21:56 ] [ نفس ] [ ]


دلم تنگته

با حس عجيبي با، حال قريبي دلم تنگته


پر ازعشق و عادت، بدون حسادت دلم تنگته


گله بي گلايه، بدون كنايه دلم تنگته


پر از فكر رنگي ،يه جور قشنگي دلم تنگته


تو جايي كه هيچكي واسه هيچكي نيست و همه دل

پريشون


دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت كه كهنه نميشن


دلم تنگه تنگه براي يه لحظه كنار تو بودن


يه شب شد هزار شب كه خاموش و خوابند چراغهاي

 روشن


منه دل شکسته،با اين فکر خسته دلم تنگته


با چشمايِ نمناک تر و ابري و پاک،دلم تنگته


ببين که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگته


مثل اين ترانه،چقدر عاشقانه دلم تنگته


يه شب شد هزار شب،که دل غنچه يِ ماه قرار بوده

باشه


تو نيستي که دنيا به سازم نرقصه به کامم نباشه


چقدر منتظرشم که شايد از اين عشق سراغي بگيري


کجا کي کدوم روز،منو با تمام دلت ميپذيري


منه دل شکسته،با اين فکر خسته دلم تنگته


با چشمايِ نمناک تر و ابري و پاک،دلم تنگته


ببين که چه ساده،بدون اراده، دلم تنگته


مثل اين ترانه،چقدر عاشقانه دلم تنگته

 

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 23:29 ] [ نفس ] [ ]


مخحلوت

دوستت دارم

 تکیه کلام تو بود.من بی جهت به آن تکیه کرده بودم

 *******************

به درختان جنگل گفتم:چرا شما به آن عظمت از تکه ای

 آهن بنام تبر رنج میبرید؟

گفتند:رنجش ما از آنذتبریست که دسته ی آن از جنس

خود ماست

******************

یاد گرفتم که چگونه بی صدا بگریم!یاد گرفته ام که هق

 هق نفسهایم را با باشم بی صدا کنم!تو نگرانم نشو!!!

همه چیز را یاد گرفتم ام!!!یاد گرفتم که چگونه با تو

 باشم بی آنکه باشی

*****************

خودش با من نمیمونه میگه قسمت ما اینه.میزاره گردن

تقدیر گناهش رو نمیبینه.چه ساله نحسیه امسال چه

روزای بدی دارم آهای تقویم پر پاییز ازت بیزار بیزارم.تو

تعبییر کدوم خوابی؟کدوم کابوس بی پایون؟چقدر دل

میبری ساده چقدر دل میکنی آسون

*****************

دلتنگ شدن حس نبودن کسی است که تمام وجودت

یکباره تمنای وجودش را میکند

*****************

برهنه ات میکنند تا بهتر شکسته شوی....!

نترس گردوی کوچک آنچه سیاه میشود روی تو

نیست.دست آنهاست.

*****************

درد دارد.............وقتی چیزی را کسر کنی که با وجودت

 جمع زده ای

****************

میگن پشت سر مسافر آب بریزی برمسگرده اشک که از

 آب زلالتره چرا مسافر من برنگشت

****************

هرکه با احساس باشد عاقبت خواهد شکست.این جواب

 سادگیست!

***************

حالا که میری آهسته برو...........هر قدمت دورتر نفسم

تنگتر بگذار چشمم آهسته ندیدنت را بیاموزد.

 

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 23:27 ] [ نفس ] [ ]


خداااااااااااااایا

گفتم:خدايا از همه دلگيرم

                                 گفت:حتي از من؟


گفتم:خدايا دلم را ربودند

                                   گفت:پي از من؟


گفتم:خدايا چقدر دوري
؟


                             گفت:تو يا من؟


گفتم:خدايا تنهاترينم
                           گفت:پس من؟


گفتم:خدايا کمک خواستم
                             گفت:غير از من؟


گفتم:خدايا دوستش دارم
                                       گفت:پيش از من؟
 

 

[ شنبه سوم دی 1390 ] [ 23:25 ] [ نفس ] [ ]


 از اون روز تا حالا سه سال گذشت
اون کسي که من عاشق چشاش شدم
سر يه ماه يهو زد زير همه چي
 و يکي نبود بهش بگه آخه برا چه؟
ديوونش بودم اونم ديوونم ميکرد
ولي نفهميد اينا منو ويرونم مي کرد
بهش گفتم برگرد سردم هر دم
 قلبم از درد فوران مي کرد
هر جوري فک کني سر کردم
مي گفت وقتي با توئم بدبختم
منو هر کي مي ديد مي گفت از دست رفت
 آخه اينجوري نبودش از قبلا
آره اوووون منو سردم کرد
اوووون منو سردم کرد
            خود اون لعنتي سردم کرد         

 

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 23:37 ] [ نفس ] [ ]


نيستي

  نيستي عکساي سوزونده تو قابن

ماهي هاي قصه رو آبن

لحظه افتادن از تابن

ساعت هاي کوکيم خوابن

خوابن انگار قرص شب خوردن

انگاري بدجوري کم آوردن

انگاري صد ساله که مردن

انگاري از ياد منو بردن

که ديگه با من کسي مثل قديم نيست

کسي ياد تويي که دور از من و دل خستگيم نيست

 

[ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 23:34 ] [ نفس ] [ ]